سلام. مدتي است برايم ثابت شده كه جنوبي ها غوغايي در ادبيات داستاني كشور هستند. استاد منيرو رواني پور متولد 1333 در بوشهر هستند. كارشناسي روانشناسي را در دانشگاه شيراز گرفت ، پس از آن در شاخه علوم تربيتي  دانشگاه اينديانا امريكا فارغ التحصيل شد. اولين كتابش كنيزو با استقبال فراواني در سال 1367 روبه رو شد. مجموعه داستان نازلي و داستان كوتاه رعنا برنده جايزه هوشنگ گلشيري در سال 1382 شد. خانم رواني پور در كلاس هاي داستان نويسي با بابك تختي پسر قهرمان غلامرضا تختي آشنا مي شود (مدير نشر قصه) و ازدواج مي كنند.

شخصيت محوري داستان هاي خانم رواني پور زنان هستند. زناني روشن فكر در بطن جامعه با احساسات عميق زنانه . نثر داستان نويسي خانم رواني پور بسيار خيال انگيز و جذاب است. نثر او در گذشته آينده و حال در سفر است. لحظه اي كه غرق در گذشته قهرمان داستان هستيد يك ضربه قهرمان داستان را از گذشته به حال يا آينده مي برد. و من اين نوع كندن از گذشته وحشتناك و اضطراب آينده و شادي لحظه حال را در كمتر نويسنده اي سراغ دارم. 

خواندن هر داستان از ايشان به منزله شركت در كلاس خصوصي داستان نويسي است.

///////////// داستان نازلي

نازلي زن جواني است كه همسرش در زندان سياسي محبوس است و با پسر سه ساله اش در آپارتماني زندگي مي كند و تدريس خصوسي زبان دارد. در دنيا كسي را ندارد تا از فرزند اش نگه داري كند براي همين وقتي براي تدريس بيرون مي رود دست پسر بچه را به تخت مي بندد تا آسيبي به او وارد نشود. نازلي با همسرش منصور در دانشگاه آشنا مي شود و ازدواج مي كند اما بچه دار نمي شوند .

منصور درگير ماجراهاي سياسي دانشگاه و بعد از دانشگاه است و نازلي بچه مي خواهد . دكتر ابوذر دوست صميمي منصور پيشنهاد مي دهد نوزادي را از بيمارستان محل كار او به فرزندي قبول كنند. منصور مخالف است و هنگامي كه نوزاد وارد خانه مي شود منصور ده روز به كوه پناه مي برد. بعد از بازگشت منصور عاشق بچه ميشود. چند ماه بعد منصور به جرم فعاليت هاي سياسي بازداشت ميشود.

دوسال نازلي و پسرش هر روز به ديدار منصور ميروند و دكتر ابوذر پيگير كارهاي آزادي منصور است و خرج زندگي نازلي و پسرش را ميدهد. دكتر ابوذر در جريان آزادي منصور دستگير مي شود. نازلي را مورد بازجويي قرار مي دهند و او مي گويد دكتر را ميشناسد و دوست صميمي منصور است . بازجويان به منصور مي گويند همسرت با دكتر ابوذر رابطه دارد و او هر شب منزل شماست. دكتر همچنان در زندان است ، به منصور مرخصي مي دهند و او شبانه به خانه مي آيد و نازلي را وحشيانه كتك مي زند و مي گويد طلاقت نمي دونم ، سنگسارت نمي كنم تا هميشه با ترس از مرگ زندگي كني . منصور بعد از دو سال تحت فشار روحي افكار بي اساسي خيانت كه بازجويان به او گفته بودند اعتراف مي كند و محكوم به اعدام مي شود. دكتر همچنان در زندان است.

منصور از زندان ترتيب فروش خانه را مي دهند نازلي با يك پسر بچه چهار ساله آواره مي شود. او به تدريس زبان خصوصي مي پردازند و از روند بزرگ شدن پسرش فيلم مي سازد. پدر يكي از شاگردانش فيلم را مي بيند و آن را به يكي از جشنواره هاي خارجي مي فرستد. پس از برنده شدن وضعيت مالي زندگي نازلي و پسرش دگرگون مي شود.بعد از مرخصي منصور هرگز از دكتر خبري نمي شود. بيست سال از آن روزها مي گذرد.مرد غريبه اي به دفتر كار نازلي تماس مي گيرد و از اسم كوچك او كه رازي بين دكتر ابوذر و منصور و نازلي است نام مي برد. در خانه اش با او قرار ملاقات مي گذارد. نازلي مطمئن نيست كسي كه بيست سال پيش اعدام شد منصور بود يا دكتر . آيا مهمان امروزش منصور بود؟؟

تمام داستان در عصر روز ملاقات مي گذشت . و همه آنها مرور ذهن نازلي بود.

داستان ارزش چند بار خواندن را دارد. اميدوارم درخواست هاي زيادي براي فايل داستان داشته باشم.